وقت رفتن است
داستان 21 دی 1399
در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي رود پسر من است.مرد در جواب گفت: چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي ميكرد اشاره كرد.مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامي وقت رفتن است.سامي كه دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد، با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه. باشه؟مرد سرش را تكان داد و قبول كرد.مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد:سامي دير مي شود برويم. ولي سامي باز خواهش كرد 5 دقيقه! اين دفعه قول مي دهم.مرد لبخند زد و باز قبول كرد.زن رو به مرد كرد و گفت: شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود؟مرد جواب داد: دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت.من هيچگاه براي تام وقت كافي نگذاشته بودم. و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي خورم. ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد سامي تكرار نكنم.سامي فكر مي كند كه 5 دقيقه بيشتر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم. 5 دقيقه اي كه ديگر هرگز نمي توانم بودن در كنار تام ِ از دست رفته ام را تجربه كنم.نتیجه داستان:بعضي وقتها آدم قدر داشته ها رو خيلي دير متوجه مي شه. 5 دقيقه، 10 دقيقه، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده، مي تونه به خاطرهاي فراموش نشدني تبديل بشه. ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسایل روزمره مي كنيم كه واقعا ً وقت، انرژي، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم.روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداريم. هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید!
ارسال نظر