خفگی
داستان 21 دی 1399
مردی شبی را در خانه ای روستایی می گذراند. پنجره های اتاق باز نمی شد. نیمه شب احساس خفگی کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت اما نمی توانست آن را باز کند. با مشت به شیشه پنجره کوبید، هجوم هوای تازه را احساس کرد، و سراسر شب را راحت خوابید.صبح روز بعد فهمید که شیشه کمد کتابخانه را شکسته است و همه شب، پنجره بسته بوده است!او تنها با فکر اکسیژن، اکسیژن لازم را به خود رسانده بود!نکته!افکارتان زندگی شما را می سازند؛ مواظب افکارتان باشید.فلورانس اسکاول شین
ارسال نظر