داستان کوتاه آموزنده

داستان 2 آذر 1402

 

در یك موزه معروف كه با سنگ های مرمر كف پوش شده بود، مجسمه یبسیار زیبایی مرمرینی به نمایش گذاشته بود كهمردم از راه های دور و نزدیك برای دیدنش به آنجا می رفتندكسی نبود كه مجسمه زیبا را ببند ولب به تحسین باز نكند.

 

شبی سنگ مرمرینی كه كف پوش سالن بودبا مجسمه شروع به حرف زدن كرد:« این منصفانه نیست، چرا همه پا روی من میگذارند تا تو را تحسین كنند؟ مگر یادت نیست، ما هر دو در یك معدن بودیم؟ اینعادلانه نیست؟ من خیلی شاكیم



مجسمه لبخند زد و آرام گفت: «یادت هست، روزی كه مجسمه ساز خواسترویت كار كند، چقدر سر سختی و مقاومت كردی؟»



سنگ پاسخ داد: « آره، آخر ابزارش به من آسیب میرساند، گمان كردم می خواهد آزارم دهد، من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم



و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیحادامه داد: «بسازد، بطور حتم قرار است به یكشاهكار تبدیل شومبطور حتم در پی این رنج ، گنجی نهفته هستپس به او گفتم هرچه می خواهی ضربه بزن، بتراش و صیقل بدهلذا درد كارهایش و لطمه هایی را كهابزارش به من می زدند را به جان خریدم و هرچه بیشتر می شدند، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شومامروز نمی توانی دیگران را سرزنش كنی كه چرا روی تو پا می گذارند وبی توجه عبور می كنند.

 

 

داستان کوتاه آموزنده

داستان 1 آذر 1402

 

جانیکوچولو همراه پدر و مادر و خواهرش برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ به مزرعه رفتمادربزرگ یک تیر و کمان به جانی داد که با آنبازی کندموقع بازی، جانی اشتباهاًتیری به اردک دست آموز مادربزرگش زد که به سرش خورد و او را کشتجانی ترسید و لاشه حیوان را پشت هیزم ها پنهانکردوقتی سرش را بلند کرد فهمید که خواهرش همه چیزرا دیده استامابه روی خودش نیاورد.

 

مادربزرگبه سالی گفت: «درشستن ظرف ها کمک می کنی؟» ولی سالی گفت: «مامان بزرگجانی به من گفته که می خواهد در کارهای آشپزخانه به شما کمک کند» و زیر لبیبه جانی گفت: «اردک یادت هست؟» جانی ظرف ها را شست.

 

بعدازظهرآن روز پدربزرگ گفت که می خواهد بچه ها را به ماهی گیری ببرد، ولی مادربزرگ گفت: «متأسفانهمن برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم».

 

سالیلبخندی زد و گفت: «نگران نباشید، چون جانی به من گفته است که می خواهد کمک کند.» و زیر لببه جانی گفت: «اردک یادت هست؟»

 

آن روزسالی به ماهی گیری رفت و جانی در تهیه شام کمک کرد.

 

چند روز بههمین منوال گذشت و جانی مجبور بود که علاوه بر کارهای خودش، کارهای سالی را همانجام بدهد.

 

تا این کهنتوانست تحمل کند و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز را اعتراف کرد.

 

مادربزرگلبخندی زد و او را در آغوش گرفت و گفت: «عزیز دلم می دانم چه شد، منآن وقت پشت پنجره بودم و همه چیز را دیدمچون خیلی دوستت دارم، همانموقع بخشیدمتفقط می خواستم ببینم تا کی می خواهی به سالی اجازه بدهی بهخاطر یک اشتباه، تو را به خدمت خودش بگیرد

 


نکتهگذشته شما هرچه که باشد، هرکاری که کرده باشید، هر کاری که شیطان دائم آن را به رخ تان بکشد (دروغ،تقلب، ترس، عادت های بد، نفرت، عصبانیت، تلخی، ...) هرچه که باشد، باید بدانیدکه خدا پشت پنجره ایستاده و همه چیز را دیدههمه زندگی تان، همه کارهای تان رادیدهاو می خواهد شما بدانید که دوستت تان دارد و شما را بخشیده استفقط می خواهدبداند تا چه زمانی به شیطان اجازه می دهید به خاطر آن کارها شما را به خدمت بگیرد!

 

بهترین چیزدرباره خدا این است که هر وقت از او طلب بخشش کنید، نه فقط می بخشد، بلکه فراموشهم می کندهمیشه بخاطر داشته باشید، خدا پشت پنجره ایستاده است.

 

خطا ...
آدرس ایمیل وارد شده نامعتبر است.
متوجه شدم